شهید برونسی (مردی که قدم زد در زمین به خلوص )
توی رده های بالا ، صحبت از یک عملیات ویژه ی ایذایی بود که بالاخره به تیپ ما یعنی تیپ هجده جواد الائمه وا گذار شد
دشمن تانکهایT-72راوارد منطقه کرده بود دو گردان مکانیزه ی خیلی قوی ، پشت خط مقدمش انتظار حمله به ما را می کشیدند بچه های اطلاعات عملیات می گفتند اونها خودشون را آماده کردن که فردا تک سنگینی به مون بزنن. در این صورت هیچ بعید نبود عملیات رمضان شروع نشده شکست بخوره سه گردان مامور این کارشدند که فرمانده یکی شان حاج آقا برونسی بود منطقه ی که عملیات توش انجام می گرفت یک دشت صاف ووسیع بود که دشمن دژمحکم وموانع زیادی برای تثبیت منطقه قرار داده بود
دو تا گردان دیگه راه به جایی نبردند هر دو گردان بی سیم زدندن که بکشند عقب حالا چشم همه به گردان ما بود سیصد چهارصد تا نیرو دقیقا پشت سر هم آرام وبی صدا قدم بر می داشتیم توی همان دشت صاف سی چهل متر مانده بود برسیم به موانع ، یکهو دشمن منور زدبالای سر ما . انها انگارنوک ستون را دیدن یک دفعه سرو صداشان بلند شد وشروع کردن به آتش ریختن . آرپچی یازده ، گلوله تانک ، دولول چهار لول ،و هر اسلحه ای که داشتن آقای برونسی دستور داد که ما حتی یک گلوله هم شلیک نکنیم . اوضاع را درست سنجیده بود. در این صورت ممکن بود ما را با یک گروه شناسایی اشتباه بگیرن که همین طور هم شد . حدود بیست دقیقه ای آتیش شدید ریختن که رفته رفته آتش کم وقطع شد این خودش یه موجزه بود وگرنه دشمن گه بوی عملیات به دماغش می خود ...
سینه خیز رفتم تا آخر ستون چندین تا شهید وزخمی داده بودیم یکی دستش را گذاشته بود لای دنداش وفشار می داد تا صداش در نیاد (فردای آن شب دیدم جای دندان هاش توی پوست وگوشتش به جا مانده ) سینه خیز بر گشتم سر ستون جایی که عبدالحسین بود بش گفتم نمخوای برگردی حاجی ؟ چیزی نگفت از خون سردیش حرسم در آمد گفتم میخوای چه کار کنیم حاجی ؟ گفت توبگو چه کار کنیم سید؟ گفتم خوب معلومه برمی گردیم . سریع گفت :چی ؟ به فکر زخمی ها بودم خاطر جمع تر از قبل گفتم برمی گردیم مگه ما می تونیم از این دژلعنتی رد بشیم ؟! تازه خوده فرماندهی گفت اگه تا ساعت یک نشد عمل کنید برگدرید الان هم ساعت دوازده ونیم شده .چند دقیقای ساکت ماند جوری که انگار بخواهد گریش بگیره گفت من هم عقلم به جایی نمی رسه .دقیقا یادم هست که همان جا صورتش را گذاشت روی خاک های رملی کوشک .منتظر بودم نتیجه بحث را بدانم ولی او همین توطور ساکت بود چند بار صداش کردم حتی تکانی به خودش نداد عصبانی گفتم حاج آقا همه منتظر اند. باز چیزی نشنیدم حول وحوش ده دقیقه گذشت توی این مدت دو سه بار رفتم لاببای ستون وبرگشتم پیشش نمی دانم او چش شده بود که جوابم را نمی داد آخرین بار با غیظ گفتم آخه این چه وضعیه حاجی ؟ یک چیزی بگو !
بالاخره عبدالحسین به حرف آمد صداش با قبل فرق می کرد، گرفته بود گفت سید کاظم خوب گوش کن ببین چی می گم . گفت خودت مری سر ستون یعنی نفر اول به سمت راستش اشاره کرد وادامه داد سر ستون که رسیدی بر می گردی سمت راستت بیست وپنج قدم میشماری . دقیق بشماری ها بعد که تموم شد همون جا یک علامت بگذار بعد برگرد وبچه هارو ببر اونجا . این دفعه رو به عمق دشمن چهل متر می ری جلو . اون جا دیگه خودم میگم چه کار کن گفتم معلوم هست می خوای چه کار کنی حاجی ؟ این کار خودکشیه ، خود کشی محض . محکم گفت : شما به دستور عمل کن گفتم این دستور خود کشی را به ﮐس دیگر بگو گفت این دستور ار به تو دادم تو هم مجبوری اجراش کنی .
دستو را اجرا کردم یکدفعه دیدم خودش اومد سید و چها ر پنج تا آرپچی زن دیگر هم همراش بودن .رو کرد به سید وپرسید :حاضری برای شلیک . گفت بله حاج آقا عبد الحسین به مجردی که من گفتم الله اکبر ، شما رد من را می گیری وشلیک می کنی به همون طرف . پیر مرد انگار ماتش برده بود . آهسته وبا حیرت گفت ما که چیزی را در این تاریکی نمی بینیم حاج آقا کجا را بزنیم ؟
گفت : شما چه کارداری که کجا راوبزنی به همون یرف شلیک کن به ارپیچی زن های دیگه گفت شما هم صدای تکبیر من رو که شنیدین پشت پشت سر سید به همان روبرو شلیک کنین .
و رو کرد به من وادامه داد شما هم صدای تکبیر را که با بچه ها حمله را شروع می کنین
عبدالحسین سرش را بلند کرد به آسمان . این طرف آن طرفش را جور خاصی نگاه کرد . دعایی زیر لب خواند . یک هو صدای نعرش رفت به آسمان الله اکبر . پش بندش سید فریاد زد :یا حسین و شلیک کرد گلوله خورد به یه نفر بر و منفجر شد وبه لافاصله چهار پنج تا آرپچی دیگه شلیک شد و بچه ها حمله را شروع کردن دشمن قبل از آن که به خودش بیاد تارو مار شد آن شب دو گروه زرهی دشمن را کاملا منهدم کردیم وقتی رسیدیم به دژ خودمان اذان صبح بود
طبق معمول تمام عملیلت ها ایذای با ید می رفتیم دنبال مجروح یا شهدایی که احتمالا جا مانده بودند وقتی به منطقه که توش عملیات کردیم رسیدم جایی که زمین گیر شده بودیم نا خوداگاه یاد دستور دیشب عبدالحسن افتادم . بیست وپنج قدم می ری راست . سمت راست را نگاه کردم . بر جا خشکم زد درست بیست وپنج قدم آن طرفتر ما بین انبوه سیم خاردارای حلقوی وموانع دیگر دشمن می رسیدی به معبری که عراقی ها بری رفت وآمد خودشون ساخته بودن به طرف عمق دشمن که چهل متر جلو می رفتی موانع دشمن تمام شده بود
رفتم جلوتر نفربری که دیشب سید به آتش کشید نفر بر فرمانده ای و آن سنگر که بچه ها با چند آرپیچی منهدمش کرده بودن سنگر فرماندهای بود که بعدا فهمیدم هشت نه تا از فرماندهان دشمن داخل همان سنگر به درک واصل شدن که ما توانستیم به راحتی دژ دشمن را بگیریم
خاطره ای از شهید برونسی به روایت هم رزمش سید کاظم حسینی بر گرفته از کتاب خاک های رملی کوشک
........
ادامه مطلب
